تبليغاتX
دوپا
اینجا بناست که آدمیزاد دوپا داشته باشد

جناب نوح قوم خویش قریب نهصد و پنجاه سال به توحید خواند و حاصلی نداشت جز اندکی. و اندکی بعد، یعنی بیست قرن بعد از میلاد مسیح، سارتر این چنین می نویسد: « مکتب اصالت وجود آنقدر هم الحادی نیست که برای اثبات عدم وجود خدا خودش را خسته و فرسوده کند. بلکه بر طبق این مکتب حتی اگر خدا هم وجود می داشت، هیچ چیز تغییر نمی کرد. نقطه نظر ما همین است. نه اینکه ما به وجود خدا اعتقاد داشته باشیم، بلکه به نظر ما مسئله، وجود خدا نیست. » و از نظر یک مؤمن، این یعنی کفر هم پیشرفت می کند. این یعنی انسان ذاتاْ تغییر ناپذیر است. و این یعنی دیگر نیازی به نوح دیگر نیست.  

+ نوشته شده در  بیست و ششم مهر 1388ساعت 23:54  توسط علی طهرانی صفا  | 

خبری از نظم و ترتیب نیست و رشته رشته ر ر افکار و خیالات پوچ و نا پوچ ام را به هم می چسبانم. انگاری که اصلاً مهم نیست چه قول و تعهدی دارم و چقدر کار نکرده و عقب مانده. درست مثل اصرار همسرم که کلاس زبان را برای من مفید می داند و نمی داند درجه بیزاری شوهرش نسبت به این ویروس واگیردار (contagious) تا چه حد بالا و خارج از اندازه گیری است. از همان ابتدا، یعنی از دوران راهنمایی از کلاس انگلیسی بدم می آمد. خدا رو شکر که دانشگاه بیش از 5 واحد نداشتیم و خدا به خیر بگذراند زندگی مشترک با دختری را که رشته تحصیلی اش ادبیات انگلیسی است. از شما چه پنهان که کم کم دارد خوش ام می آید. شاید اصلاً یک روزی هم رفتم و ثبت نام کردم. می دانید مشکل اصلی همین listening است و بیشتر speaking. اصلاً گور بابای هر دویشان. من که خیال خارج رفتن ندارم. هان! یا شاید هم دارم. انتخاب. اختیار. اگر از من بپرسند انسان چگونه حیوانی است؟ سرم را پایین می گیرم (یعنی می توان بالا گرفت؟) و می گویم: حیوان مختار! ای لعنت به این اختیار. چقدر ابله اند آنهایی که بحث جبر و اختیار را پیش می کشند و چقدر زرنگ و زیرک و ذکی اند آنهایی که آن را پیش می کنند. (پیش خودم می گویم قضاوت منصفانه ای نبود. تعادل را فراموش کردی.) بی جهت ذوق می کنم. غفلت می کنم از این معنا که همه چیز فانی است. ماه رمضان نزدیک است و من باز آدم بدی هستم. نشد یک بار خوب باشیم و برویم به داخل اش. خدایا! همه آرزوهای خوب را برآورده کن. خوب و بد اش را تو می دانی. ما فقط آرزو می کنیم.

+ نوشته شده در  سی ام مرداد 1388ساعت 18:8  توسط علی طهرانی صفا  | 

 

جشن نامزدی به خوبی و خوشی برگزار شد. یک روز قبل از رفتن به عربستان عقد کرده بودیم، اما من تنها رفتم! او هنوز نمی داند که من وبلاگ دارم و خدا کند که حالا حالا هم متوجه نشود. نمی خواهم بیشتر از این بنویسم. می ترسم یک روزی بیاید و بخواند و ...

+ نوشته شده در  بیست و یکم مرداد 1388ساعت 16:41  توسط علی طهرانی صفا  | 

 

درباره الی و فرهادی

۱- فاقد شخصیت پردازی دقیق است، به طوریکه وجه تمایز آدم های درون فیلم به سختی قابل تشخیص است. از طرف دیگر ظهور و بروز بعضی از آنها به حدی کم و کمرنگ است که شائبه زائد بودن شان را به ذهن سرایت می دهد. مثل زوج نازی و منوچهر. حداقل انتظار من به عنوان یک تماشاگر عادی این است که بعد از مفقود شدن الی، احمد واکنشی مجزا و منحصر به فردی نسبت به سایر جمع از خود بروز دهد، اما با کمال تعجب فیلمساز بدون دلیل، همۀ توجه اش را معطوف به سپیده می کند و سایر شخصیت ها را کاملاً با عصبیتی مشابه رها می کند. و ما واقعاً نمی فهمیم چرا الی برای سپیده تا این اندازه مهم است، درحالیکه اسم کامل او را هم هنوز نمی داند. مونولوگ " حالا اون چی فکر می کنه درباره الی؟ " را به خاطر بیاورید تا منظورم را بهتر بفهمید.

2- اثری که به دنبال خلق ابهام و تعلیق است، در هر پلانی که الی را جدای از جمع به تصویر می کشد یک اشتباه نابخشودنی مرتکب می شود.

3- پر از دیالوگ های کار نشده و بی تناسب و فراموش شدنی و خالی از تصاویر ناب سینمایی به یاد ماندنی. و البته از عنصر صدا برای ایجاد رعب و وحشت خوب استفاده شده بود.

4- طول حوادث و وقایع و داستانک های فیلم کوتاه تر از قد فیلم است. یعنی اثر، پلان های زائد کم ندارد. صحنه پانتومیم یا همان بازی اشاره های خودمان که البته هیچ وقت به این شکل اش را ندیده بودیم، یک نمونه گل درشت این ماجراست.

5- پایان فیلم را نمی فهمم. به نظرم ایجاد ابهام با نشان ندادن حقیقت آنهم در حال دانستن آن، نه خلاقیت محسوب می شود و نه هنر. چیزی است در حد یک ادا و اطوار و پز تو خالی.

6- و یک سؤال: این جمعی که برای تفریح یه کنار دریا رفته اند، واقعاً از دریا چه استفاده ای کردند؟

باز هم هست. اما وقت و حال نوشتن اش را فعلاً ندارم.   

+ نوشته شده در  دوازدهم مرداد 1388ساعت 9:16  توسط علی طهرانی صفا  | 

مناظرۀ داغ و سوزان و جنجالی محمود احمدی نژاد با میر حسین موسوی، فعلاً فارغ از هرگونه نتیجه گیری پیرامون برندۀ احتمالی آن که در آینده نزدیک مشخص خواهد شد، یک شوک کاری و اساسی به نظام جمهوری اسلامی ایران بود. دیشب آن راز بزرگی که سال های سال، دهان به دهان و گوش به گوش مابین آحاد ملت می گردید، با یک غافلگیری بزرگ روبرو شد و فرو ریخت. و من از این بابت از محمود احمدی نژاد ممنون ام. باور کنید دیگر چندان مهم نیست که طرفداران رقیب چه می گویند و چه خواهند گفت. خودمحوری و خرافه گرایی و دیکتاتوری آخرین تیرهای حریف بود. البته آنها کم کم از در مظلوم نمایی وارد می شوند و محمود را به حرمت شکنی و آبرو ریزی و نامسلمانی متهم می کنند و این زخم گرچه دردناک تر است، اما خونریز تر از دشنام های پیشین نیست.

بله. اسلام با اشاعۀ فحشاء مخالف است جناب آقای موسوی. آبروی مؤمن را هم محترم می شمارد. اما همین اسلام حکم دارد که دست دزد را قطع کنید و آبرویش را برای ابد بریزید. همین اسلام حکم شلاق دارد. همین اسلام حکم سنگسار در ملأ عام دارد. آیا تنها به بخشی از کتاب ایمان دارید و به مابقی اش کافرید؟ آقای احمدی نژاد طرح اتهام کرد. اصلاً به شما افترا زد و گفت: خانم جناب عالی، این مدرکی که گرفته غیر قانونی است. و شما در جواب چه گفتید؟ می گویم چه گفتید. فرمودید: خانم بنده یک قرآن پژوه است. او ده سال برای گرفتن دکترایش زحمت کشیده! چرا در مملکت اسلامی شخصی که کاندیدای ریاست جمهوری است و رقیب اصلی اش را متهم به قانون گریزی می کند، شخصی که داعیه امام و انقلاب و اسلام دارد، همسرش غیر قانونی مدرک می گیرد. چرا آقای موسوی؟ شما که شال سبز به گردن می اندازید چرا؟ حالا هرچقدر دوست دارید و می توانید شعار قانون مداری بدهید. و البته هستند و کم نیستند کسانی که اشعار زیبای شما را باور کنند. که تاریخ به ما خوب آموخته. که معاویه از فراز کاخ اش بوتراب را به بی نمازی متهم می کرد. خداوند به ما لیاقت دهاد که با تمام وجودمان همچون امام عزیزمان از اسلام مان دفاع کنیم. پس ما را از تفرقه نترسانید که ابا عبدالله را به تهمت تفرقه سر بریدند. خواهد آمد روزی که ریشۀ دروغ و نفاق و تزویر را در همه جا بخشکانیم. به امید آن روز.

نکته: چند ساعت پیش مطلبی در این قسمت آورده بودم حاوی یک سری نقل قول به همراه یک سوال و چهار گزینه در ادامه هر کدام. احساس کردم که ممکن است شائبه تمسخر و استهزاء به دنبال بیاورد، این شد که آن را حذف کردم. در هر صورت ببخشید.

+ نوشته شده در  پانزدهم خرداد 1388ساعت 2:16  توسط علی طهرانی صفا  |